سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره بازم منم همون ديونه هميشگي فداي مهربونيات چه مي کني با سر نوشت دلم واست تنگ شده بود اينو واست نوشتم
دستام بوي گل مي داد به جرم چيدن گل محکوم شدم اما به فکر هيچ کسي نرسيد که شايد من گلي کاشته باشم
زخم زندگي من تو هستي همه به زخماشون دستمال مي بندن اما من به زخم چي بستم
خنده بر لب مي زنم تا کسي نداند راز من ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت
جان اسير دل . دل اسير دوست . د.ست چه ميداند . ؟ دل اسير اوست !
نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم که من بي تو به يک دنيا شقايق دل نمي بندم
ميگم مرسي بهش برسي نگي به کسي منو ميبوسي اگر نبوسي خيلي لوسي
هرکه عاشق شد جفا بسيار مي بايد کشيد / بهر يک گل منت صد خار مي بايد کشيد / من به مرگم راضيم ، اما نمي آيد اجل / بخت بدبين از اجل هم باز مي بايد کشيد
فردا روز ماه گرفتگي است اگه منو گرفتن تو مراقب خودت باش
چه دعايي کنمت بهتر از اين خنده ات از ته دل گريه ات از سر شوق
بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزنه بدترين درد اينه که يکي رو دوست داشته باشي و اون ندونه
وقتي از کوچه مهتاب گذشتم ماه مهرباني هايت همه قاب قلبم را گرفت
ترسم آن روز بيايي که نباشد بدنم کوزه گر کوزه بسازد ز خاک بدنم لب آن بسازد ز خاک لب من بي خبر لب بگذاري بر لبان دهنم
تا کجاي قصه بايد ز دلتنگي نوشت ، تا به کي بازيچه بودن توي دست سرنوشت ، تا به کي با ضربه هاي درد بايد رام شد ، يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد ، بهر ديدار محبت تا به کي در انتظار ، خسته از اين زندگي ما آدما هميشه صداهاي بلند مي شنويم ،پررنگ ها را مي بينيم ،وکارهاي سخت و دوست داريم ! غافل از اينکه خوب ها آسون ميان ،بيرنگ مي مونن ،بيصدا مي رن
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 17:48 توسط محمد_ساسان
|
سلام به همه دوستای گلم!
دیر میام می دونم اخه سرباز شدم و خیلی در گیر شدم کمتر می رسم بیام اما سعی می کنم از این به بعد
بیشتر مطلب براتون بذارم شما هم با نظراتون منو دل گرم کنید!امروز یه داستانه خیلی قشنگ
گذاشتم براتون !می دونم بخونید به دلتون میشنه. وقت بذارید ضرر نمی کنید.
پاینده باشید.
روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.
"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .
حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .
حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "
صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .
شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "
کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .
حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .
بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .
ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."
اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.
اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم."
بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم." ادامه مطلب را کلیک کنید.

ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 15:57 توسط محمد_ساسان
|
آن سوی ناکامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست..
خیلی سخته که ببینی یک آهو توی چنگال شیر اسیر شده، اما حیرت انگیز تر اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمای یه آهو شده!
خاطرم نیست تو از بارانی، یا که از نسل نسیم؟ هر چه هستی گذرا نیست هوایت، بویت، فقط آهسته بگو: با دلم می مانی؟..
می روم ، از رفتن من شاد باش. از عذاب دیدنم آزاد باش. گرچه تو تنها ز پیشم می روی ، آرزو دارم ولی عاشق شوی.. آرزو دارم بفهمی درد را، تلخی برخورد های سرد را..
وقتی كسی نیست كه به او فكر كنی به آسمان بیندیش، چون آنجا همیشه كسی هست كه به تو فكر می كند..
اگر عشق نبود چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ آری! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم، اگر عشق نبود..
تا روزی كه رفتی می پنداشتم عشق همه اش شیرینی است! اما آن روز چشمانت به من آموخت كه با آخرین نگاه است كه اولین رنج آغاز می شود..
همیشه وقتی گریه می کنی، اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته ..
دیروز خواب دیدم با یك دسته گل اومده بودی به دیدنم،
با یك نگاه مهربون...
همون نگاهی كه سالها آرزو شو داشتم و از من دریغ می كردی،
گریه كردی و گفتی دلت برام تنگ شده، ولی من فقط نگات كردم..
وقتی رفتی سنگ قبرم از اشكت خیس شده بود . . . . .
یادمه که همیشه بهم میگفتی برو من پشتتم..
ولی هیچوقت فکر اون خنجر که پشتت قایم کرده بودی رو نمیکردم!
+
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 22:15 توسط محمد_ساسان
|
سیّدی تنها به رنگ سبز نیست
هیچ دانی مادر سادات کیست؟
سبـز یعنـی عاشـق مـولا شدن
پشـت درب حیـدری زهـرا شـدن
سبـز یعنـی عشـق تا شـور و بلا
با حسین(ع) و فاطمه(س) در کربلا
سبز یعنی ساقی و مست و هدف
همــچو عـبـاس، یــل شـــاه نـجـف
طـالـب سبـزم نــه ایــن سبــز ریــا
سبزهم بازیچه شد، مهدی(عج) بیا
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 20:35 توسط محمد_ساسان
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
می خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،
دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
“دکتر علی شریعتی"
بدترین درداینکه پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داشته باشه سخت ترین لحظه زندگی اینکه
بفهمی واسه کسی که تموم زندگیته تنها یه تجربه ای عمیق ترین درد زندگی دلبستن به کسی
است که بدونی هرگزبهت تعلق نداره برای همه ازجمله من دعا کنید (محمد)
خداوندا!
به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز
که عشق از زندگی کردن برتر است و
به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،
بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.
“دکتر علی شریعتی”
تنهایم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسی که دوست دارم را ندارم
من حسرت کشیدن و دوری و اشک ریختن چشمهایم را نمی توانم فراموش کنم
می گویی برمیگردم و من نمیگویم تو دروغ میگویی ولی من به روزگاز اعتماد ندارم
در لحظه ای که فراموشم کردی بدان که من دیگر نمیتوانم زندگی را ادامه دهم !

+
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 19:21 توسط محمد_ساسان
|
كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيكوست و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد
میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.


موقعی كه می خواستمت می ترسیدم نگات كنم،موقعی كه نگات كردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی كه باهات حرف زدم ترسیدم نازت كنم،موقعی كه نازت كردم ترسیدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد



تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
براي رسيدن به تو لحظه ها را سفر كردم، اما تو به اندازه فاصله ها از من دوري
افسوس که عشق جاودانه نيست.عشق گل سرخيست که طاقت طوفان را ندارد. عشق يک خاطره سبز است که از آمدن پاييز ميترسد
Cheshm ghashange age ashk toosh bashe,ashk ghashange age eshgh toosh bashe,eshgh ghashange age to toosh bashi,to ghashangi age male man bashi....

+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 16:8 توسط محمد_ساسان
|

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 22:34 توسط محمد_ساسان
|
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است! این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را! عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است ! به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

+
نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 22:30 توسط محمد_ساسان
|
سلام به دوووستای گل خودمون:
ممنون از انتخاب وبلاگ ما......دیر امدیم اما دست پر امدیم. تقصیر این برف بود فکر کردیم وبلاگا هم مثل جاده ها بسته اند.خوش و خرم باشید......
شکسپير ميگه : زندگي حواسشو جمع ميکنه ببينه تو چي دوست داري تا دقيقا همونو ازت بگيره.
تركه رو ميبرن زير سوال، له ميشه.
شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است كه افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد؟؟؟
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
marda aghl daran , 80% baghye zan daran 20%
کشتي درحال غرق شدن بود . ناخدا فرمان خروج از کشتي را صادر کرد . مردها براي خروج هجوم آورده بودند. ناخدا مانع خروج مردها شد و گفت: خجالت بکشيد حق تقدم با زنان است . زنان بسيار خوشحال شدند و ضمن تشکر از ناخدا به خاطر رعايت حق خانم ها يکي يکي از کشتي خارج شدند... پنج دقيقه بعد ناخدا گفت : آقايان بفرمائيد پياده شويد کوسه ها به اندازه کافي سير شدند .
هرچه باشي شير دل گردون شكارت مي كند .... هر چه باشي عزيز ايام خارت مي كند //// اين لب خندان كه داري بر مزاغ ديگران .... عاقبت دست طبيعت اشك بارت مي كند.
من از عمق رفاقت ها، من از لطف صداقت ها، من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها نمیترسم! من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها، من از میلاد تلخ بی وفایی ها میترسم.
از يه فارسه مي پرسن دوست داري توي تاکسي با کي بشيني؟ ميگه با يه دختر خوش قد و بالا وخوشگل و قد بلند با نامزدش. ميگن واااا اخه براي چي بانامزدش ؟ ميگه اخه ميچسبن به هم جا براي من باز مي شه ))))
مرد، اين موجود بيچاره! وقتي به دنيا مياد، همه حال مامانشو مي پرسن! وقتي ازدواج مي كنه همه مي گن چه عروس خوشگلي! وقتي مي ميره همه مي گن بيچاره زنش!
ميدوني صفاي ما پابرهنه ها به چيه ؟ اينه که ريگي به کفشمون نيست !
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي! بروبگذر از اين بازار'' ازاين مستي وطنازي ! اگر چون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي.
دست دست آهان بیا ... ماشا الله ... دست دست ... حالا قر .... قر .... (طرح گرم سازی ملت بی گاز).
قانون 18 انيشتن :اگه بتوني با سرعت نور به تمام افتخاراتت گند بزني انوقت بهت مي گن زيند الدين زيدان
احوالپرسي لرا : حالا ما تلفن نداريم شما نبايد يه زنگ به ما بزنيد؟
رشتي ميره خونه مي بينه يكي ديگه كنار زنش خوابيده ، ميگه : اينقدر بدم مياد بعضيها اداي منو در ميارن
زوجهاي گرامي وقتي بوسه هست چرا گاز؟.....در مصرف گاز صرفه جويي کنيد . "شرکت ملي گاز ايران
تعريفي از يك مرد مجرد : مردي كه فرصت بد بخت كردن يك زن را از دست داده است!
دراين بازار نامردي به دنبال چه ميگردي؟ نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي! بروبگذر از اين بازار'' ازاين مستي وطنازي ! اگر چون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي.
دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمی دونن از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون میره.
سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی. سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی. قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوي زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی. .... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد.
قيامت خدا به مردا ميگه: اونايي كه زن ذليل بودن سمت چپ بقيه سمت راست. همه ميرن سمت چپ فقط يكي نميره. خدا بهش ميگه چرا تو نرفتي اونور؟ ميگه: خانومم گفته اينجا وايسا.
تركه كيس كامپيوترش رو ميبره نمايندگي و ميگه: آقا اينو براي ما تعمير كنين، مسئول پذيرش ميگه: چه مشكلي داره؟ تركه ميگه: والا نميدونم چرا چند روزه جا ليوانيش بيرون نمياد.
دوستان واقعی جواهراتی هستند گرانبها که بدست آوردنشان سخت و نگه داشتنشان سخت تراست. لطفا در حفظ و نگهداری من کوشا باشيد.
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع
باشد که بتواند از درخت بالا بيايد. 
+
نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 8:57 توسط محمد_ساسان
|
دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.
می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود
+
نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 8:33 توسط محمد_ساسان
|

شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )
روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام
روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام
روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام
روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام
روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام
روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبان
روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
<التماس دعا>
+
نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 17:57 توسط محمد_ساسان
|
پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

(( دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...))
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 22:54 توسط محمد_ساسان
|
چيزي بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختي حريف لحظه هاي غربتت باشم
اي سهمت از بار امانت هر چه سنگين تر
بگذار تا من هم شريک قسمتت باشم
تاب آوري تا آسمان روي دوشت را
من هم ستوني در کنار قامتت باشم
از گوشه اي راهي نشان من بده ، بگذر
تا رخنه اي در قلعه بند فترتت باشم
سنگي شوم در برکه ي آرام اندوهت
با شعله واري در خمود خلوتت باشم
زخم عميق انزوايت دير پاييده است
وقت است تا پايان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگين تو خواهم بود
بگذار همچون اينه در خدمتت باشم
در خوابي و هنگام را از دست خواهي داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 9:15 توسط محمد_ساسان
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 22:13 توسط محمد_ساسان
|
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ....

+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 22:0 توسط محمد_ساسان
|
هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یك كاكتوس به غنچه ای می رسی كه ماه را بر لبانت می نشاند
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنی
موقعی كه می خواستمت می ترسیدم نگات كنم،موقعی كه نگات كردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی كه باهات حرف زدم ترسیدم نازت كنم،موقعی كه نازت كردم ترسیدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
به حساب بانکی شما ملیونها بوسه عشق واریز کردم شما می توانید بطور شبانه روزی از طریق مهر کارت برداشت نمائید
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد ودادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
عشق افسانه نیست آنكه عشق آفرید دیوانه نیست / عشق آن نیست كه در كنارش باشی عشق آن است كه به یادش باشی
وقتی داری فکر می کنی که من دارم فکر می کنم که تو داری فکر می کنی که من به چی فکر می کنم دلم می خواد که فکر کنی که من به تو فکر می کنم
بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند
می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم
عشق رازی است مقدس . برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام میماند ؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست
روزهای خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده یادگاری فقط این چشمای نمناك
در خواب ناز بودم شبی دیدم كسی در میزند.. در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند. ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند
روزی كه پیك مرگ مرا میبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نیز می برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشید جاودانی دنیای دیگرم
تو رفته ای بی من تنها سفر كنی من مانده ام كه بی تو شب ها سحر كنم تو رفته ای كه عشق من از سر به در كنی من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
" هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود "
وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی
مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
خداوند آتش را آفرید تا ارزش آب را بدانیم وخلا زاییده شد تا ارزش هوا را بدانیم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگی را بشناسیم
من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خیلی خوب نیستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خیلی دوست ندارم می دونم که خیلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زیاد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه یکی پیدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ,بیشتر وقتا, همیشه , دلم واست تنگ می شه...
آدمای عاشق, چشماشمن بستس نمیشه فهمید چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولین عشق و عاشقی! یه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدایی خیلی سخته! این و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی. زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی. عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...
گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر شعور در پس ای
امشب هوا بارانی است. امشب هوا بارانی است و من گریه نمی كنم. امشب هوا بارانی است و من نه من امشب می گریم. شاید دل گرفته ام،همچو ابر بارنی گشایشی از گریه شبانه بگیرد. شاید اشكهایم در میان قطرات باران گم شود. باران اشكهایم را می شوید. شاید هیچكس نفهمد كه من گریسته ام. اما نه تو حتماًمی فهمی. فردا كه ببینمت، صفای آسمان بهاری دلم را خواهی دید و به نمناكی هوای دلم پی خواهی برد...
فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ...... همرنگ دریا کن مرا ...... یکبار معنا کن مرا
+
نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 22:3 توسط محمد_ساسان
|
عشق آن است كه هر چه بیشتر ارزانی داری ، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گیری آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پایدار بماند
برو زیبا برو تنها میان نامه هایت می نوشتی زندگی زیباست و من هم زندگی را در تو می دیدم برو استاد خوبی ها به من درس وفا دادی خیالی نیست درد بی تو بودن را تحمل بهترین راه است و من هم خوب فهمیدم وفا یعنی خداحافظ...
از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت میکند خداوند فرمودند : هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او......
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ . گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، دان ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد !!!!!
مـــــن عــــــشـق را یـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم اگــــرچــــه شــــاید بــــاد بــــرگهــــایـــم را تـــــکان دهــــد ولی ریشــــه ام در خــــاک محکــــم و ایسـتادســــت مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه
وقتی یك در از شادی ها بسته می شود. در دیگری باز می شود اما گاهی ما آنقدر به در بسته اول نگاه می كنیم كه متوجه باز شدن در در دوم كه برای ما باز شده است نمی شویم
خون اگه قرمزه "رنگ عشقه " : اما اشک اگه بیرنگه"درد عشقه"
تمام لذت های دنیا واسه زمانیست که اصلا انتظارشو نداری.. و دوست داشتن برترین لذته... پس حالا که انتظارشو نداری دوستت دارم
گفتم زندگی چند بخش است؟؟ گفت دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت كودكی، پیری گفتم پس جوانی چه شد؟؟ گفت با عشق ساخت...... با بی وفایی سوخت..... با جدایی مرد
روزي گذر کردم از بياباني.ديدم روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتر است براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 23:18 توسط محمد_ساسان
|
قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که به عشق تو نوشتم را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی.... می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود می گویی ای کاش که قلبش را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم می ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را دوست دارم مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد! آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست....

+
نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 18:32 توسط محمد_ساسان
|
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه من را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامش جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگه ات خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما ...
کی و کجا وعده ی دیدار ما؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 10:51 توسط محمد_ساسان
|
های لا لای لای لالای لالای لای های لالای لای لالای لالای
لای لا لای لای لالای لالای لای لالا لای لای لالای لالای
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم اونی که دل و دینم روبرده خیلی وقته نکرده یادم
هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده رونه اه جان سوزمو به جز تو به خدا هیچکی نمیدونه
هم اتاقی هم اتاقی برو طبیب دل بیمارمو بیار بهش بگو عاشقش غریبه دیگه مرده ازرنج وانتظار
ای عزیزم ای عزیزم ای عزیزم برس به دادم اونی که دل و دینم روبرده خیلی وقته نکرده یادم
هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده رونه اه جان سوزمو به جز تو به خدا هیچکی نمیدونه

+
نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 11:13 توسط محمد_ساسان
|